سلام به همه ی دوستای گلم...
عیدتون مبارک...
این وبلاگ از این به بعد به این وبلاگ: دختری با چشم بارانی منتقل شده
خوشحال میشم که شما دوستای گلم در ادامه هم مثل همیشه منو تنها نذارین
خیلی دوستتون دارم...
منتظرم![]()
×سكوتيست بر قلبم كه با ان ميزنم فرياد×
سلام به همه ی دوستای گلم...
عیدتون مبارک...
این وبلاگ از این به بعد به این وبلاگ: دختری با چشم بارانی منتقل شده
خوشحال میشم که شما دوستای گلم در ادامه هم مثل همیشه منو تنها نذارین
خیلی دوستتون دارم...
منتظرم![]()
من درد تورا از دست آسان ندهم
دل برنكنم زدوست تا جان ندهم
از دوست به يادگاري دردي دارم
كه ان درد به صدهزار درمان ندهم...
اگر من شاعرم شعرم تو هستي
اگر من عاشقم عشقم تو هستي
اگر من يك كتاب كهنه هستم
بدان زيباترين برگم تو هستي...
ياد دارم در غروبي سرد
ميگذشت از كوچه ي ما دوره گرد
داد ميزد:كهنه قالي مي خرم
دست دوم جنس عالي ميخرم
كاشه و ظرف سفالي مي خرم
گر نداري كوزه خالي مي خرم
اشك در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهي كشيد بغضش شكست
اول ماه است و نان در سفره نيست
اي خدا شكرت ولي اين زندگيست؟!
بوي نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
من به خود مي بالم
كه در اين عصر يخي
و در اين ظلمت باروت و فساد
دوستي دارم چون آب زلال
كه دلش آيينه ي خورشيد است...
آرزويم اين است:
نرود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه ي هرروز تو عاشق باشي
عاشق انكه تورا ميخواهد
و به لبخند تو از خويش رها ميگردد
و تورا دوست بدارد به هر اندازه دلت مي خواهد...
دلم اعدامي عشق است به دار قلب خاموشت
بدان تا لحظه ي مردن نخواهم كرد فراموشت...
تو باراني و من باران پرستم
تو دريايي و من موج تو هستم
اگر روزي بپرسي باز گويم
تو من هستي و من نقش تو هستم...
چه عايي كنمت بهتر از اين:
خنده ات از ته دل، گريه ات از سر شوق
روزگارت همه شاد، سفره ات رنگارنگ
و تني سالم و شاد، كه بخندي همه عمر
نويسم نامه اي از بي نوايي
ببندم بر پر مرغ هوايي
ببر مرغك به دست دلبرم ده
بگو صد داد و بيداد از جدايي...
تو مرا می فهمی
من تورا می خوانم
و همین ساده ترین قصه یک انسان است
تو مرا می خوانی
من تورا ناب ترین شعر زمان میدانم
و تو هم میدانی
تا ابد در دل من میمانی...
نخ داخل شمع از شمع پرسید:
چرا وقتی من میسوزم تو آب میشی؟!!
شمع گفت:
مگه میشه کسی که تو قلبمه بسوزه و من اشک نریزم...!!!
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
در زمستاني غبار آلود و دور
با خزاني خالي از فرياد و شور
روزي از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچي هم چو روزان دگر
سايه اي ز امروز ها، ديروزها
گونه هايم همچو مرمرهاي سرد
ناگهان خوابي مرا خواهد ربود
من تهي خواهم شد از فرياد درد
دست هايم فارغ از افسون شعر
ياد مي آرم كه در دستان من
روزگاري شعله مي زد خون شعر
خاك مي خواند مرا هر دم به خويش
آه شايد عاشقانم نيمه شب
گل به روي گور غمناكم نهند
بعد من ناگه به يك سوي مي روند
چشم هاي ناشناسي مي خزند
روي كاغذها و دفتر هاي من
در اتاق كوچكم پا مي نهند
در بر آيينه ميماند به جاي
تار مويي، نقش دستي ، شانه اي
مي رهم از خويش و مي مانم ز خويش
روح من چون بادبان قايقي
در افق ها دور و پنهان مي شود
روزها و هفته ها و ماه ها
چشم تو در انتظار نامه اي
خيره مي ماند به چشم راه ها
ليك ديگر پيكر سرد مرا
مي فشارد خاك دامن گير خاك!
بي تو ، دور از ضربه هاي قلب تو![]()
قلب من مي پوسد انجا زير خاك
بعدها نام مرا باران و باد
گور من گمنام ميماند به راه
فارغ از افسانه هاي نام و ننگ
سخت آشفته اي ز ديدارش
صبح دم با ستارگان سپيد
من به بوي تو رفته از دنيا
بي خبر از فريب فرداها
روي مژگان نازكم مي ريخت
تنم از حس دست هاي تو داغ
گيسويم در تنفس تو رها
مي شكفتم ز عشق و مي گفتم
هركه دلداده شد به دلدارش
ننشينيد به قصد آزارش
برود ، عشق من نگهدارش
آه، اكنون تو رفته اي و غرب
نرم نرمك خداي تيره ي غم
مي نهد پا به معبد نگه ام
آيه هايي همه سياه سياه...
فروغ فرخزاد
شاید اشتباهه!اما عاشقا دروغ میگن...
آدم های مهربون و باوفا دروغ میگن...![]()
اونا که میگن تا ابد دیوونتونن
بذار بی پرده بگم که اونا دروغ میگن...
و میگن از شهر عاشقا و قصه ها اومدن دروغ میگن...
اونا که فدات شم تیکه کلامشون شده
به تموم آسمونا بخدا دروغ میگن...
اونا که با قسم می خوان بهت بگن![]()
تا قیامت نمیشن ازت جدا دروغ میگن.....
چه زيباست بخاطر تو زيستن و براي تو ماندن و به پاي تو سوختن...
و چه تلخ و غم انگيز است دور از تو بودن و براي تو گريستن و به عشق و دنياي تو نرسيدن؛
اي كاش ميدانستي به دور از تو و دستهاي مهربان تو زندگي چه ناشكيباست...
به مفهوم غم انگيز جدايي ، به چه چيز؟!!
به شكست دل من يا به پيروزي خويش؟!!
به نگاهم كه چه مستانه تورا باور كرد؟!!
يا به افسونگري چشمانت ، كه مرا سوخت و خاكستر كرد؟!!
به دل ساده من مي خندي، كه دگر تا ابد هم به فكر خود نيست؟!!
دلم با عشق تو عاشق ترین شد. تمام لحظه هایم بهترین شد. ولی بی مهریت کار دلم ساخت . دل تنهای من تنها ترین شد ...
وقتی از کسی که دوستش داری هیچ خبری نیست خوشحال باش ! چون حتما حالش خوبه و همه چیز رو به راهه که از یادش رفتی ...
زندگي آرام است، مثل آرامش يك خواب بلند
زندگي شيرين است، مثل شيريني يك روز قشنگ
زندگي رويايي است، مثل روياي يك كودك ناز
زندگي زيباست، مثل زيبايي يك غنچه ي باز
زندگي تك تك اين ساعت هاست
زندگي چرخش اين عقربه هاست
زندگي راز دل مادر من
زندگي پينه دست پدر است
زندگي مثل زمان در گذر است...
زندگي...
فكر ميكرديم عاشقي هم بچگيست
اما حيف اين تازه اول زندگيست
زندگي چيزيست شبيه يك حباب
عشق آبادي زيبايي در سراب
فاصله با آرزوهاي ما چه كرد
كاش ميشد در عاشقي هم توبه كرد
كاش ميشد عاشقي را تفسير كرد
خواب چشمان تو را تعبير كرد
كاش ميشد خانه ي دوستي را
با نگاه تازه اي تعمير كرد
رفته بودم سرحوض
تا ببينم شايد عكس تنهايي خودرا در آب
آب در حوض نبود،
ماهيان ميگفتند: هيچ تقصير درختان نيست!
ظهر دم كرده تابستان بود،
پسر روشن آب، لب پاشويه نشست
و عقاب خورشيد، آمد اورا به هوا برد كه برد
به درك راه نبرديم به اكسيژن آب.
برق از پولك ما رفت كه رفت
ولي آن نور درشت،
عكس آن ميخك قرمز در آب
كه اگر باد مي آمد دل او، پشت چين هاي تفاضل ميزد،
چشم ما بود، روزني بود به اقرار بهشت.
تو اگر در تپش باغ خدارا ديدي، همت كن
و بگو ماهي ها حوضشان بي آب است.
باد ميرفت به سروقت چنار
من به سروقت خدا ميرفتم...
سهراب سپهري